هجده ماهه شیرین من
دلسای من:
هجده ماه در آغوش کشیدنت ...
یعنی اوج خوشبختی من...
یعنی چشیدن لذت مادر بودن...
یعنی عشق ...
یعنی عاشق بودن...
باورم نمیشه این هجده ماه چه زود گذشت، و با گذشت این روزها
من هر روز ،بیشتر از قبل دلتنگ روزهای گذشته میشوم...
این روزها دیگه اوج شیطنت و شیرین کاریهاته عزیز مامان
درست از روز هجده ماهگیت شروع کردی به تمام حرفها رو گفتن
هر چند که از قبل هم خیلی کلمه ها رو می گفتی و لی جدیدا شدی
مثل یه طوطی خوشگل و بامزه که هر چی بقیه میگن تو هم سریع
تکرار میکنی...
حتی تازگیها جمله هم میگی و شعر تاب تاب و حسنی
و ... رو خودت میتونی بگی
وقتی که این جور شیرین زبونی میکنی من و بابا خیلی خیلی ذوق زده میشیم
و دوست داریم که همونجا بخوریمت 
حالا بریم سراغ عکسها ،که البته از بس که ورجه ورجه میکی من اصلا
نمیتونم یه عکس درست و حسابی ازت بگیریم و مجبورم به دوربین موبایل
بسنده کنم 


هدیه مامان و بابا واسه هجده ماهگی عشقمون








دلسایی در حال فضولی و کشف کردن


این هم تخته نقاشیته که خیلی دوستش داری و یه چند لحظه ای در کنارش اروم می گیری



طبق معمول در حال تاب بازی





عاشق این عکستم جوجوی من


از بس که جدیدا نزدیک تی وی میشی مجبورم چند تا میز بذازم
که نتونی بری جلوی تی وی


یه عالمه کتاب واسه سرگرم کردن عشقم


اینجا در حال کتاب خوندنی


و اینم دوردونه ما در حال نواختن بلز ،که خیلی هم دوسش داری






قربون پاهای کپلت بررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم



هجده ماهه شیرین من 








